۱۳۹۴ شهریور ۲۷, جمعه

طناب دار

ايران تحت  حاكميت پليديان زمان،آخوند هاي كثيف و فرومايه،كشور همه چيزممنوع است. به هر جا كه بروي هزاران مانع و ورود ممنوع مثل اجل معلق، جلوت سبز مي‌شوند.بله، براي آخوند ها انسان بودن و هويت انساني داشتن گناه بزرگ و نابخشودني ، ورود به دنياي انساني ممنوع است، زيرا اين نابخردان تهي مغز دير زماني  است كه هويت انسانيشان را از دست داده اند.
خنده و شادي گناه بزرگ و عمل ممنوعه است، اما گريه،شكنجه شدن، آواره شدن،
معتاد شدن، كارتن خوابي، دختران فراري، كودكان كار،زنداني شدن، صد ها سركوب و فشار عليه زنان، آزاد تا هر چه دلت بخواهد، حالا مي گيدآزادي نداريم!؟
جنگي بي وقفه بين ممنوع سازان و آزادي ستانان در گرفته است، رژيم در فاز اضمحلال و سرنگوني، راهي جز دامن زدن به هزاران ممنوع، فشار و سركوب ندارد، بله همه ممنوعيتها زير پا له مي شوند و آزادي و زيبائيها زنده و شكوفا مي شود، عشق و علايق دگر بار غليان مي كند.
خبري از خبر گزاري  ايسنا« رژيم» از نظر مي گذرانيم، كه چگونه انسانيت، اعتماد و عاطفه ها و علايق خانوادگي مثل انسانها در حاكميت آخوندي لحظه مره تير باران مي‌شوند.
خبر گزاري ايسناي رژيم 11 شهريور85 « جوان 19 ساله كه پدرش را با حلق آويز كردن از درخت حياط منزلش به قتل رسانده بود، اعتراف كرد: وقتي مي خواستم او را دار بزنم به زمين افتاده بود و پاهايم را مي بوسيد. سرهنگ خوئيني، معاون مبارزه با جرايم جنايي پليس تهران بزرگ، در تشريح اين حادثه هولناك گفت: مقارن ساعت 5 بامداد دو برادر به نامهاي مجتبي ومصطفي با مراجعه به كلانتري بومهن اعدام كردند: پدر 60 ساله مان به نام «رضا» در حياط منزلش در بومهن، خود را از  درخت حلق آويز كرده و جان باخته است... در حالي كه طناب آبي رنگي بر گردن« رضا» گره خورده بود، چهار پايه يي كه به هنگام مرگ  در زير پاي وي بوده نيز  در فاصله چند متري محل اعدام، كشف شده.«مصطفي» جوان 19 ساله كه ابتدا منكر هر گونه اقدامي شده بود سر انجام لب به اعتراف گشود. اين در حالي بود كه خواهر ومادر « مصطفي» نيز مرگ پدر خانواده را خودكشي اعلام مي كردند. مصطفي در تشريح روز حادثه گفت: پس از اينكه صبح روز قبل، زميني كه در شهرستان به نام پدرم بود، با زور و تهديد به نام خود كردم، شب باز هم به منزل پدرم در بومهن رفته و پدرم كه در اتاق خواب بود را بيدار كردم و به داخل حياط بردم.وي افزود: در حالي  كه خواهر و مادرم كه به شدت به من التماس مي كردند، آنها را در اتاقي محبوس كردم وپدرم را كشان كشان به داخل حياط بردم و مقابل طناب داري كه از قبل  آماده كرده بودم، بردم و در شرايطي كه پدرم به زمين افتاد و پاهايم را مي‌بوسيد ، او را به بالاي چهار پايه برده و طناب دار را بر گردنش آويختم. پس از كشيدن چهار پايه از  زير پاي پدرم، مرگ او را مشاهده كردم و پس ار اين كه او جان باخت، خواهر و مادرم را صدا كردم تا جسد را مشاهده كنند».

گفت دانایی که: گرگی خیره سر
هست پنهان در نهاد هر بشر!
لاجرم جاری ست پیکاری سترگ
روز و شب، ما بین این انسان و گرگ
زور بازو چاره این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست
ای بسا انسان رنجور پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش
وی بسا زور آفرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیر
هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می شود انسان پاک
و آن که از گرگش خورد هر دم شکست
گر چه انسان می نمایند، گرگ هست!
و آن که با گرگش مدارا می کند،
خلق و خوی گرگ پیدا می کند.
در جوانی جان گرگت را بگیر!
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیری، گر که با شی همچو شیر
ناتوانی در مصاف گرگ پیر
مردمان گر یکدگر را می درند
گرگ ها شان رهنما و رهبرند
این که انسان هست این سان دردمند
گرگ ها فرمانروایی می کنند،
و آن ستمکاران که با هم محرم اند
گرگ ها شان آشنایان هم اند
گرگ ها همراه و انسان ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب؟
«  فريدون مشيري»

رژيم تبليعات گسترده اي را در سطح شهر راه انداخته بود.
« چهار نفر از سران فتنه، اراذل و اوباش وتوزيع كننده مواد مخدر را در... خيابان امام خميني به جرم فساد و... بدار آويخته مي شوند از همه دوستان ولايي مي خواهيم كه در اين مكان،... رأس ساعت 8 صبح حضور پيدا كنندو...»
خيابان اصلي شهر طبق معمول شلوغ است. صداي دستفروشان، دختركان كوچولو كه از لابلاي خودرو ها در حركتند و اجناس خود را مي فروشند، با صداي خودرو ها  و دود غليظي كه آسمان  شهر را پوشانده در هم آميخته شدند. صداي بي رمق كودكان كه التماس مي كنند: آقا آدامس بخريد. آقا ترا به خدا اين دسته گُل ر و بخريد، مي بينيد چقدر قشنگه به گوش مي رسيد.عده اي بي تفاوت و تعدادي با نگاه و اشاره و ايما سمپاتييشان را به آنها نشان مي دادند.عده اي با ديدن اين كودكان محروم سر كردگان رژيم را  به باد فحش و نا سزا مي گرفتند.
حسن  كه پنج شش سال بيشتر نداشت با قد كوتاه و شلوار گشادش كه هر قدمي كه بر مي‌داشت بادست ديگرش آن را بالا مي كشيد، با چند دسته گُلي كه داشت، مي خواست با آن قيافه معصومانه اش دل رهگذران را به رحم بياورد تا شايد دسته گُلي را بتواند بفروشد.
 حسن از لابلاي خودرو ها  با شتاب عبور مي كرد، رانند ه خودرويي  توقف كرده بود. حسن: سلام آقا، نمي خواهيد دسته گُلي براي خانمتان يا  آقاپسرتان بخريد!؟
راننده: چرا گريه مي كني؟
حسن:گُلهام داره خراب ميشه! نمي خواي مرا خوشحال كني!
 راننده خودرو از حرفهاي حسن خوشش آمده بود ، رو به حسن كرد: خوب همه گُلهات چند؟
حسن: هر چه دوست  داريد آقا!
 راننده چهار، پنج اسكناس از كيفش در آورد و به حسن داد.
حسن از خوشحالي  پر در آورده بود، شلوارش را با يك دست بالا كشيد، مي دويد و پز مي داد.
 دو جوان ريشو كه معلوم بود بسيجي هستند، بلند بلند صحبت مي كردند و با گامهاي بلند به طرف مراسم! مي رفتند. قد بلنده: اگر اين اعدامها نباشد، باور كن يه روز ما زنده نيستيم!، منافقين همه چيز ما را نابود مي كنند.
بسيجي  ديگر: بابا، منافقين كه همه شان از بين رفتند.
بسيجي قد بلند: كجاي كاري اونا بيشتر هم شدند!
اما درست چند صد متر جلو تر فضاي شهر عادي بنظر نمي رسد، گويي آسمان اينور شهر رو به سياهي مي رود، ابرها بسرعت در حركتند، گويي خورشيد حوصله تاباندن را ندارد و خسته وبي حوصله است شايد مي داند كه ساعتي ديگر چه اتفاق نا گواري قرار است بيفتد.
                                  /////////÷÷÷÷÷÷////////÷÷÷÷÷÷÷////////
نزديك چهار راه، خيابان را بسته اند.چهار جراثقال به فاصله هاي چند متري از هم، پهلو گرفته اند.بر بلنداي تيركهاي آنها طنابهاي قطوري را محكم گره زده اند  باد طنابها را اينور و آنور مي برد. درست زير طنابهاي لرزان چند ميز بزرگ گذاشته شده و چها ر پايه ها روي آن قرار گرفته است. چند شعار روي پارچه، در اطراف نصب كرده اند كه مضمون همه آنها مشروع كردن كشتار، اتهام توزيع مواد مخدر، منافق، اجراي حكم خداو...
چه بسا جوانهايي بودند كه با مواجه شدن با صحنه سر و ته مي كردند و از محل دور مي‌شدند و يا كاسبهايي كه بنحويي دنبال بهانه اي براي بستن مغازه هايشان بودند.
چند آخوند، پليس، پاسدار،بسيجي  در اطراف كنترل  امنيت! را به عهده دارند. مردم در اطراف محل ايستاده اند، تعدادشان چند دهه نفر بيشتر نمي شود. از وضع ظاهري  آنها چنين بر مي آيد كه بسيجي و پا منبريهاي آخوند ها هستند، حالا چند نفر هم از مردم عادي و رهگذر كه شايد مي خواهند روزگار  آينده شان را قبل از وقوع حادثه را ببينند! جمع شده‌اند.صحنه گردان معركه شروع به شعار دادن كرد: امت هميشه در صحنه بشتابيد تا چند دقيقه ديگر حكم الهي اجرا مي شود، الله اكبر، مرگ بر منافق،و...
چهار زنداني محروم را كشان كشان مي آورند، بسختي گام بر مي دارند، چشمانشان را بسته و دستها را از پشت سر طناب پيچ كرده اند. يكي از آنها با صداي لرزاني مي گويد: آهاي مردم، ما بيگناه هستيم، چرا شما آمده ايد كه جان كندن بيگناهان را ببينيد؟
مزدور كه از پشت او حركت مي كرد با چوبي كه در دست داشت محكم به سر قرباني كوبيد، خفه شو ياغي، اوباش

يكي ديگر از قربانيان كه جوان لاغر اندامي بود با صداي بلند گفت: ملت، گول اين آخوند هاي كثيف را نخوريد و...
مصطفي، حسن و حامد در محل اعدام حاضرند.
مصطفي: بيائيد جلو تر مي‌خوام جون كندن آدمو از نزديك ببينم!، صفا داره، بايستي تو زندگي همه كارا را ياد بگيري، شايد به دردت بخوره!
حسن: خوب نيست، از دور هم خوبه، گناه داره. من تو عمرم حتي يك گنجشك نكشتم تا چه رسد آدمو، معلوم نيست درست باشه يا نه ولي قيافه هاشون داد مي زنند كه بيگناهند، من طاقت ديدن اين صحنه ها را ندارم، من مي رم دنبال بدبحتي هاي خودم و...
مصطفي: باشه، هر غلطي خواستي بكن از فرداپيش من  نيا. من دوست ترسو مثل تو را نمي‌خوام. من مي رم جلوحتماً كار خلافي كرده اند، بايستي  عدالت! بر قرار باشه
يكي از قربانيان كه سنش زياد تر از بقيه بود با شلوار كردي و پيراهن مشكي  بادمپايي نرديك محل اجراي حكم! شدو  باصداي بلند فرياد زد: آهاي مردم بريد دنبال كارتان، مجرم اصلي همين آخوند هاي دزد و غارتگرند. حالا كه مي خواين مرا اعدام كنيد چشمبدم را برداريد مي خوام براي آخرين بار مادرم را ببينم، دوستانم را ببينم، مي‌ترسيد مزدوران، چرا و...
رانندگان جر اثقال به طرف كابين راننده مي رفتند، مشخص بود عجله دارند، شايد  مي‌خوان بعد از كارشان! صبحانه درست و حسابي بخورند، چون كار مهمي را انجام مي‌دهند!
چند جلاد با لباس سياه و كلاههاي چسبان كه  به ظاهر! فقط چشمانشان ديده مي شود،  اينور و آنور مي روند، يكي   فرمان ميدهد كه جراثقالها طناب را پائين بياورند، ديگري گره طناب را چك مي كند، كه اشتباهي! صورت نگيرد و چند دقيقه حكم الهي با تأ خيز صورت گيرد!
راستي كار و كاسبي اين جلادادن چيست؟ جان گرفتن!، مأمورند و معذور! چكار كنند، خرج زن و بچه دارند!، آخه منافق را نميشه  زنده گذاشت، اين بر خلاف شرع ! است.
اين نابخردان به ظاهر مثل انسانها، مي خندند، شايد گريه‌كنند، اما همه چيزشان مصنوعي و اصلاً احساس و عاطفه  در ذهن و ضميرشان نابود شده و بجايش  كينه مقدس!، قصاص! جايگزين شده است.
ولي آيا اين دژخيمان گزشي، نگراني و ناراحتي از اين صحنه هاي دلخراش دارند و يا امري عادي برايشان جلوه مي كند!؟.
 چگونه مهر و محبت به خانواده و فرزندان خود مي كنند!
 صد ها دژخيم دست بدست هم مي دهند تا چنين ماجرايي به سرانجام برسد.
يكي جاسوسي مي‌كند. ديگري دستگير مي كند. ديگري تعزير! مي كند، آن يكي ديگه شعار مي دهد. ديگري طناب را دور گردن متهم! مي اندازد، ديگري كرسي را از  زير پاي محكوم  پرت مي كند، ديگري حكم مي كند، همه و همه در اين جريان شريكند و به نوعي مي توان گفت اين قتل«  قيبله اي» است، قبيله دژحيمان و جلادان.
به همين خاطر است آن كسي كه به نحوي در وادي بيشرفي پا مي گذارد،سر از پاسدار و بسيجي و ... در مي آورد. و رژيم ضد بشري خوب مي داند كه چگونه از حماقت و ناداني و جوهره حيواني آنها به بهترين وجه استفاده كند و همه چيز را در ذهن آنها  سياه و تار و خميني را امام و همه كاره است كه بودن و نبودنش از اوست  رابرجسته مي كنند.
اولين شلاقي كه بر پيكر جواني فرود مي آورد، راه برگشت ناپذير خود را امضاء كرده است تا پايان كه همانا اعمال فجيع ترين شكنجه ها و زدن تير خلاص و ... است پيش مي‌رود.
ديگر نمي تواند بدون آن راحت باشد و از شكنجه و آزار ديگران لذت مي برد و بخاطر اينكه خودش را  فريب دهد و در درونش قانع و تبرئه كند، فتوا و گفته خميني جلاد را پر رنگ مي  كند كه او مقصر نيست، بلكه انجام وظيفه مي كند؟! به همين خاطر هر دژخيمي از بسيجي، پاسدار تا فرماندهان و سركردگان قوه قضائيه و نظامي رژيم استناد به حرف «امام» مي كنند.
گوبي، بجاي قشر خاكستري مغزشان پهن و آشغال گذاشته شده و بلحاظ فيزيو لوژي در شكل و محتوا استحاله شده اند.مرگ و نابودي آخرين رگه انسانيت، و جايگزين شدن درنده خويي و شقاوت، به همين خاطر تن به هر كاري مي دهند. ديگر فقط بقاي رژيم آخوندي برايشان متصور نيست، بلكه بقاي خود را در ارعاب و شكنجه و دار ودرفش مي‌دانند.روز بروز ترسو و بزدل تر مي شوند. بلحاظ انساني مرده متحركي هستند كه فقط اراجيف مي گويند و دشنام مي دهند.
و در اوج دنائت و حيوانيت سقوط شتابان مي كنند تا چند صباحي گرگ صفتانه براي كرسي، تيتر و مقامي سينه همديگر را بد رانند.
 اشتباه نشود كه، فقر و بيكاري باعث انتخاب اين كار شده است. هر چند پارامتري در شروع كار بود، امابا روشن شدن ماهيت رژيم خميني, چه بسا انسانهايي بودند كه پاي دراين وادي گذاشته ولي تتمه جوهره انسانيشان در غليان و اعتراض با شرايط تحميلي و ديكته شده آخوندي كه فقط حفظ و منافع قشر مزدوران و دشمنان مردم را در بر داشته،خروج كردند, وزندگي بد معيشتي را به زور گويي و مزدوري ترجيح دادند، و روبروي مردم نايستادند.
« طرح دشمن در يك كلام كشتن انسانيت بود. دقيقاً انسانيت است نه كشتن انسان. چون اي كاش خميني فقط انسانها را مي كشت و به همين بسنده مي كرد، ولي او و بازماندگانش هرگز به كشتن انسانها اكتفا نكردند«.(كتاب، آخرين خنده ليلا- مهري حاجي نژاد)».     
كسي در اين رهگذز ديگر بيگناه نيست، بيگناه آن جواني است كه چند دقيقه قبل اعدام كردند.


چند لحظه بيشتر طول نكشيد. گويي همه چيز بر وفق مراد انجام شده است!.و گرفتن جان انسانها، چقدر سهل و آسان شده است!.
چهار قرباني بالاي دار كشيده شده بودند، چند نفر الله اكبر سر مي دادند. تعدادي مات و مبهوت بر پيكر بي جان قربانيان نگاههاي دزدانه اي مي كردند، متناقض بودند، اما معلوم نبود چرا شاهد اين صحنه هاي دلخراشند!؟.
چند پدر و مادر سالخورده گريه مي كردند، فرياد مي زدند: به چه جرمي فرزندانمان را كشتيد!؟
مادري به سينه اش مي زد و با صداي گرفته اي مي گفت: خدا از سر تقصيرات شما جنايتكار ا نگذره، همه شما جاني ايد.
مادر بزمين افتاد  و غش كرد چند زن او را به بيرون صحنه بردند و...
جمعيت آهسته آهسته متفرق مي شوند. مزدوران مشغول جمع آوري بساطشان  هستند. قرار بود براي عبرت! عموم دو روز اجساد بالاي دار باشند.

مصطفي با قيافه اي حق بجانب رو به حامد كرد و گفت: حتماً كار خلافي كرده بودند كه اعدامشان كردند. مگه نه.
حسن: واقعاً دلم سوخت.
 مصطفي: شما بريد دنبال كارتان من كار مهمي دارم كه بايستي انجام دهم.
مصطفي بدون هيج هدفي در حركت بود، گذشت زمان را درك نمي كرد، ذهنش در گير هزاران چرا هاو بايدها بود.
خسته و ناراحت به خانه بازگشت.
- ننه، ننه چي داري ، خيلي گرسنه ام، از صبح تا حالا سگ دو زدم، خسته ام ننه.
مادرش: كجا بودي تا حالا، بيا، مقداري آش و نون اينجاست، بنشين تا بيارم.
- هر روز آش، آش، خسته شدم از دست همه شما.
مادرش: مگه وضع ما را نمي داني، ديگر پولي نداريم
مصطفي: چرا داريم خوبش را هم داريم، پس اون زمين شهرستان چيه؟
مادر: تو ناسلامتي بزرگ خونه اي، نبايستي اين طور فكر كني!
تو خواهر بزرگ داري ، من و پدرت ديگه پير شديم.
مصطفي: نمي دونم چكار كنم، مستأ صل شدم، از همه چيز بدم مي ياد.
من ميرم شايد بتونم،  بخوابم.
- مصطفي بي حوصله و نوميد بدون اين كه رختخوابش را پهن كند روي زمين دراز كشيد.
- هزاران فكر انتقام و كينه در ذهنش رژه مي رفتند، گاهاً ذره انسانيتي كه در او مانده بود  به او ندا مي داد كه خودتت را بدبخت نكن، گول فريب ذهنت را مخور.شيطان در ضميرت لونه كرده،و...
- چند بار به صحنه حلق آويز كردن كه امروز ازر ابتدا تا انتهاي آن را ديده بود را در ذهنش مرور كرد، از نزديك شاهد جان كندن انسانهايي بود، متوجه شد چيزي در او فرو ريخته، ديگر از اين اتفاق ناراحت نيست و گزشي برايش ندارد، بلكه  ازاين صحنه هاي دلخراشي كه ديده ،شايد مي خواهد بنوعي الگو برداردي كند.
اما از آنجايي  عناصر شر در مخيله اش انباشته شده بود، ديگر ذره انسانيتش نمي‌توانست كاري بكند.
- مصطفي، مصطفي، چرا معطلي، مگه امروز نديدي ظرف چند ثانيه جوونا را آوردند و راحتشان كردند، اگه مي خواي وضعت خوب شه بايد گوش كني، باشه
مصطفي: باشه، بگو، بگو و...
- زمين را بزور از پدرت بگير، تهديدش كن، نترس، گولش بزن كه روي زمين كار ميكني و...
مصطفي غرق افكار و تناقضات گوناگون شده بود، هزار فكر به ذهنش خطور مي كرد.
- باشه، من اين كار را مي كنم.
با افكار مغشوش و خستگي زياد خوابش برد.
مادرش  ساعت 10 صبح سراغش آمد: مصطفي، لنگه ظهره بلند شو
مصطفي: ول كنيد مرا به حال خودم بگذاريد و...
- با بي حوصلگي بلند شد، صورتش را شست، بدون اين كه چيزي بگويد درب خانه را محكم بهم زد و بيرون رفت.
اصلاً چيزي را  گويي نمي ديد. چند بار در مسير به عابرين تنه زد، زمين خورد، شايد متوجه نمي شد.به همه چيز بد بين شده بود. به ذهنش مي زد كه شايد بدبخت ترين انسان روي كره زمين است. قيافه اش روزبروز ترسناك تر مي شد. صورت استخواني, گونههاي تُورفته با ريش كم پشت, موهاي جوگندمي، گوشهاي بزرگ و چشمان تُورفته, دندانهاي نامرتب و كرم خورده اش را هنگام صحبت نمايان ميكرد، قيافه مضحكي به او مي داد. و با تكان دادن دستهايش به جانوري مي ماند كه فقط عربده ميكشد.
تسبيح شاه مقصود بلندي را هميشه دور مچش مي پيچاند. هرازگاهي با آن حساب و كتاب كارهايي كه كرده بود را انجام مي داد. سيگار پشت سيگار مي‌كشيد. لبهاو لاي انگشتانش زرد شده بود.
فكرش هميشه مغشوش بود. گويي روح و جسمش از هم جدا هستند. نميتوانست يكجا بند شود. قدم مي زد و زير لب خط و نشان ميكشيد. مدام به بهانه ”سري به بچهها بزنم”, از خانه بيرون مي رفت و آخر شب برميگشت.
عصبانيت و بدخلقي اش روزبروز زيادتر مي شد. روزانه تعدادي قرص مي خورد و خودش را به حساب اينطوري آرام مي كرد.
ولي مگر ميشد آدم با خودش دوگانه برخورد كند و اداي آدمهاي عادي را دربياورد؟!
نگاهش سرگردان و بي سمت وسو بود، رگ سرخ در چشمهايش دويده بود. گيج و منگ و بي حوصله, گويي كه در چاهي عميق و نمدار از خواب پريده بود. مانند پرندگان چاهي كه به هواي سوسوي چراغ خانه اي فرود مي آيند و در سياهي و ظلمت شب به ديوار كوبيده  مي شوند. آنگاه چشمانشان بي فروغ مي‌شود و  براي مدتي احساس فراموشي و هاج و واج مي مانند ...
 با خودش مي گفت:كاري مي كنم كه در تاريخ بنويسند، بعد همه پشيمان شوند.
بي رمق، خسته و هلاك به خانه برگشت،طنابي كه قبلاً آماده كرده بود را آورد آن را محكم به درخت مشرف به اطاقها  بست، يك چهارپايه هم زير درخت گذاشت.
بسراغ پدرش كه خواب بود رفت.
بدون سلام، بابا با لاخره زمين را به اسم من مي كني يا نه؟
پدر مصطفي: بيا  يه چايي بخور ناراحت نباش
مصطفي: جدي مي گم اگر اين كار رو نكني بيچاره ات مي كنم، آبروتو مي برم
پدر مصطفي بخود مي لرزيد نمي توانست حرفي بزند.
-مصطفي قبلاً روي مادر و خواهرش فشار آورده بود كه از تصميماتي كه مي گيرد. پشتيباني كنند، و گرنه پشيمان مي شوند.
- مادر و خواهر مصطفي وارد اتاق شدند.
باشه، چه اشكالي داره، پسر بزرگته و...
مصطفي: بلند شو بريم محضر، بلند شو.
پدر مصطفي: الان دير وقته باشه فردا.
مصطفي: الان بايد بريم محضر دار بازه
- پدرو پسر  به محضر رفتند و بالاخره زمين به اسم مصطفي شد.
مصطفي: هنوز مقداري كار مونده بابا.
 پدر مصطفي: چي كاري.
مصطفي: فردا مي بيني و...
پدرش خسته بود و سريع خوابيد، مادر و خواهرش قبلاً خوابيده بودند.
مصطفي به حياط خانه رفت، ابزار كار! را چك كرد، خون جلو چشمانش را گرفته بود، هيح چيز ديگر را نمي ديد.
مادر و خواهرش را بيدار كرد.
- سريع بلند شيد، بريد به اتاق دم در، بدويد.
- از ترس بلند شدند  و فرمانش! را اجابت كردند.
مصطفي: سر و صدا راه نيندازيد،فقط نگاه كنيد و گر نه شما را هم...
درب اتاق را قفل كرد و با عجله پدرش را بيدار كرد.
مادر و خواهرش: مصطفي، مصطفي: نكن، همه مارا بيچاره مي كني، شهره آفاق مي‌شويم، آبرويمان ميرود، ديگه نمي تونيم سرمان را بالا ببريم. مشت به پنجره مي كوبيدند، ولي  اصلاً كاري از دستشان ساخته نبود.
 پدر مصطفي: مگه چي شده!؟
مصطفي: الان مي فهمي، الان...
- پدر ش مات و مبهو ت مانده بود، چه شده پسرم.
مصطفي: نگو پسرم  فقط سريع بيا.
- اورا بزور بيرون آورد، چند بار زمين خورد، قربان صدقه اش مي شد، روي پاي پسرش افتاد و آنرا مي بوسيد، ببخش پسرم ، ببخش، هر چي دارم را به اسم تو مي‌كنم ، اين كار خوب نيست پسرم، پشيمون ميشي، همه مردم لعنتت مي كنند، تو مادر و خواهرداري به سرنوشتشون فكر كن و...
مصطفي: تو ما را بيچاره كردي، نزاشتي درسمو تموم كنم، گفتي برام مغازه باز مي‌كني و كار م روبراه ميشه و... فقط حرف بود وبس.
- مشكلاتي داشتم، منو ول كن. قسم مي خورم هر چي بخواي برات تهيه مي كنم.
مصطفي كور و  ناشنوا شده بود، هيج چيز نمي شد و چيزي را نمي ديد. او نصميمش را گرفته بود. قيافه اش عوض شده بود، هاج و واج به روبروي خود مدتها نگاه مي‌كرد و با خوش حرف مي زد. نااميد و دلخسته بود، فكر مي كرد از اجتماع ترد شده است.
مصطفي: دير شده، من بايد تو ر ا بكشم كه مادر و خواهر و همه از دستت راحت بشن، آخه تو مي تونستي همه چيز منو حل كني، خسيس بازي در آوردي، من هيج احساسي در رابطه با تو ندارم.
-  مصطفي بزور  او را روي چهار پايه گذاشت و طناب را به گردن پدرش انداخت.
     آخرين ديدار مصطفي و پدرش تا ثيري در دل سنگ پسر نداشت، پدر اصلاً ديگر تلاشي نمي كرد، رنگش مثل گج سفيد شده بود.
    
-  مادر و خواهرش از پشت پنجره نظاره گر بودند و گريه مي كردند ، و به شيشه مي‌زدند ، خواهرش سكينه اونقدر به شيشه زد كه شكست، ولي كاري نمي شد بكند چون ميله هايي به فاصله كم روي پنجره جوشكاري شده بود.
- چند لحظه بعد پدر بر بالاي دار  تكان مي خورد از حركت باز ايستاد.
مصطفي درب اتاق را باز كرد با تهديد رو به مادر و خواهرش كرد: پدر خودكشي كرده، شما هم بايد همينو بگيد، فهميديد،واي بروزي حرف ديگه اي بزنيد.
- مادر و خواهر مصطفي: باشه، باشه، خودكشي كرده. قول مي ديم.
- خواهر مصطفي: تو به چي جرأتي اين كار را كردي ، حالا ما  چطور موضوع را به مردم بگيم، آجه خدا ما را نمي بخشه، كه دروع بگيم كه پدر خودكشي كرده، اون خدا بيامرز از همه ما ها به زندگي علاقه بيشتري داشت.
- مصطفي: همان طوري كه گفتم اگر يكي از شما ها بگيد كه من كشتم، واي به حالتان.
- مادر مصطفي نمي توانست حرفي بزند، باورش نشده بود كه مصطفي قاتل پدرش  هست. 
- مصطفي بعد از  اين حادثه متوجه شد كه عجب اشتباه بزرگي را مرتكب شده. اما، خيلي دير شده بود. مسخ و منگ شده بود، گاهي  مي خنديد چند دقيقه بعد گريه، ديگر آدم نرمالي نبود، شايد عذاب وجدان در او آخرين لحظات  حياتش را سپري مي‌كرد. نمي دانست چه بكند، غير از مادر و  خواهرش  كسي ديگري خبر نداشت.
 به خيابان رفت، به ذهنش زد كه خودشو راحت كند و جلو خودرو ها بيندارد، اما نداي شيطاني به گوشش مي زد، مصطفي: مگه ديوانه اي، تو اين مملكت روزانه هزار قتل  و جنايت ميشه. كسي نمي فهمه، تو هم يكي از  اونا.
لحظات عجيب و غريبي به سراغش مي آمد، به سرنوشتش فكر مي كرد، نكند مثل همين چهار جوون او را اعدام كنند، نكنه مرا كتف بسته تو شهر بگردانند و بگويند اين يارو پدرشو كشته و...
گاهاً ندايي را مي شنيد: تو خيلي نامردي، مگه كسي پدرشو مي كشه، حالا هر كاري كرده باشه، تو كاري كردي كه بايستي تاريخ از شقاوتهايت بنويسه، تو ديگه انسان نيستي، اداي انسان را در مي ياري، خودت متوجه  نمي شي.
ياد همكلاسيهايش افتاد، كه الان  همه دنبال درس و مشقند و لي او بايدمنتظر زندان و مجازات باشد.
در يك لحظه دلش براي پدرش سوخت كه چطور قربون صدقه اش مي رفت و گريه مي كرد. با خودش نجوا مي كرد: خواهر و مادرت چي مي شوند، سرنوشتشان، آينده شان را تباه كردم. دلم مي خواد بميرم، نكنه دارم خواب مي بينم، انشاالله خواب باشه ولي اين طوري نيست واقعيت داره، واقعيت داره!
بلند شو، اگر مي خواي گنا ت كم تر بشه برو خودتو معرفي كن و بگو چه غلطي كردي.
مصطفي: نمي تونم، خيلي سخته، آخه چي بگم، بگم پدرمو اعدام كردم، بگم مثل شمر و خولي يا شقاوت او را حلق آويز كردم، خدا يا دارم ديوانه  مي شم. كمكم كن.
 آن جا كه پدر بر پاهاي پسرش بوسه مي زند و او را از انجام اين كار ضد انساني بر حذر مي دارد در انديشه آن نا پسر چه مي گذرد؟
شايد اين گونه فحايع، در حاكنيت آخوند هاي شرزه، نوعي زندگي  شده است، زنده بودن در ميان درد و اندوه، كشتن عاطفه ها و علايق انساني و خانوادگي و شعله ور كردن كينه و قصاص و...
« حكومتي سرا پا فساد،فساد دروني خود را به آحاد مردم سرايت مي دهد تا آن جا كه مردم و شهرونداني كه از مفاسد حكومتي دور بوده اند، به ناگاه در پاي چوبه دار حاضر مي شوند و حكم به پايان زندگي مي دهند. اين اوج سقوط معنويت جامعه است... شهروند عادي كه در پاي چوبه دار به حراج و قيمت گذاري حيات ديگري تن مي دهد، ديگر انسان عادي و يك شهروند آزاد نيست، بلكه او خود نيز در توحش آخوندي سقوط كرده است (از  كتاب، اعدام ابزار حاكميت ملايان-نادر رفيعي نژاد) »
 و آن جا كه مادر و خواهر قاتل از  ترس و فضاي رعب و وحشت ايجاد شده با اين كه شاهد حلق آويز انساني بودند، اين جنايت را خودكشي مطرح  مي‌كنند در مخيله شان چه  مي گذرد!؟